,...

آشفتگی موی تو

این روسری آشفته ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده ست
بالقوّه سپید است زن، اما زن این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه مند است

در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده ست

دل غرق نگاهیست که مابینِ دو پلکش

یک قهوهای سوخته ی خیره کننده ست

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطانزاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح

انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا

نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

.

..
.
.
.
.
.

 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

بی تو دلم می گیرد

و با خودم می گویم

کاش آن یک بار که دیدمت

گفته بودم که بی تو گاه دلم می گیرد

که بی تو گاه زندگی سخت می شود

که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه ام می کند

اما نمی گفتم

که این «گاه» ها

گهگاه

تمامِ روز و شب من می شوند

آن وقت بغض راه گلویم را می گیرد

درست مثل همین روزها…

.
۰۰:۵۰

دیدگاه خود را بیان کنید


:zaboon: :unlike: :tashvish: :taajob: :rezayat: :nishkhand: :narahat: :like: :labkhand: :khoonsard: :khejalat: :gol: :girl: :ghalb: :dast: :cheshmak: :boos: :bedrood: