,...

دلم گرفت ای هم نفس

تو مترو که بودم عرش نشینان و فرش نشینانی را دیدم که هر یک، به دلیلی از مترو استفاده میکردند…

یکی آسایش مترو را می خواست، دیگری به فکر هزینه کمترش بود

یکی با فروش نقشه شهر، بدنبال نقشه ای برای کسب درآمد بود

دیگری تنها با یک تماس تلفنی، سود کلانی به جیب زد

اما چهره تمامی آنها نشان از نارضایتی بود

یکی خسته از کار مداوم و اینکه میدانست، هر چه کار می کند سودش در جیب کسی دیگر است

و دیگری در فکر علل کم شدن سودش، نسبت به دیروز و در فکر سود فردایش

و همینجا بود که دلم گرفت، از بی عدالتی ها

از اینکه یکی هشتش گرو نه َش و دیگری بی نیاز از شش و هشت

اینکه یکی، به فکر یک شب با شکمی سیر، سر به بالشت گذاشتن و خوابیدن است

و دیگری بدنبال خرید و پهن کردن سفره ای رنگارنگ و با شکمی سیر خوابیدن است

جالب آنکه هر دو با دلی پر از درد و رنج به رختخواب میروند

یکی از کم خوری و آن یکی از پر خوری

عرش نشینان و فرش نشینان

شهر تضادها

.

.

.

.

.

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق برسر هرکوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که برتاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
دانیم آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست
برقطره سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین اعتصامی

.

.

.

.

.

.

.

.

گفتار اندر نواخت ضعیفان

پدرمرده را سایه بر سر فکن
غبارش بیفشان و خارش بکن
ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟
بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟
چو بینی یتیمی سر افگنده پیش
مده بوسه بر روی فرزند خویش
یتیم ار بگرید که نازش خرد؟
وگر خشم گیرد که بارش برد؟
الا تا نگرید که عرش عظیم
بلرزد همی چون بگرید یتیم
به رحمت بکن آبش از دیده پاک
به شفقت بیفشانش از چهره خاک
اگر سایه خود برفت از سرش
تو در سایه خویشتن پرورش
من آنگه سر تاجور داشتم
که سر بر کنار پدر داشتم
اگر بر وجودم نشستی مگس
پریشان شدی خاطر چند کس
کنون دشمنان گر برندم اسیر
نباشد کس از دوستانم نصیر
مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر
یکی خار پای یتیمی بکند
به خواب اندرش دید صدر خجند
همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید
کزان خار بر من چه گلها دمید
مشو تا توانی ز رحمت بری
که رحمت برندت چو رحمت بری
چو انعام کردی مشو خود پرست
که من سرورم دیگران زیر دست
اگر تیغ دورانش انداخته‌ست
نه شمشیر دوران هنوز آخته‌ست؟
چو بینی دعا گوی دولت هزار
خداوند را شکر نعمت گزار
که چشم از تو دارند مردم بسی
نه تو چشم داری به دست کسی
کرم خوانده‌ام سیرت سروران
غلط گفتم، اخلاق پیغمبران

سعدی » بوستان » باب دوم در احسان

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

یتیم ار بگرید، که نازش خَرَد؟

و گر خشم گیرد، که بارش برَد؟

الا تا نگرید که عرش عظیم

بلرزد همی چون بگرید یتیم…

[تصویر:  z0a31d574o1ds75fqc83.jpg]

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از سفره تو دزدیده‌اند
و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند.
خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دلم گرفت ای هم نفس

پرم شکست تو این قفس

تو این غبار . تو این سکوت

چه بی صدا . نفس نفس

زخم که نه، جدایی از تو دلخراشه

چراغــای رنگی ، آدمـــای سنـــگی ، ســـرفه و دلتنــگی

تو کافـــه ی خالـــی یه اســتکــان چایــــی کنار تنهـــایی

چاووشی

۰۱:۳۰

آرشیو > 91/06/27 – 14:32

دیدگاه خود را بیان کنید


:zaboon: :unlike: :tashvish: :taajob: :rezayat: :nishkhand: :narahat: :like: :labkhand: :khoonsard: :khejalat: :gol: :girl: :ghalb: :dast: :cheshmak: :boos: :bedrood: