,...

روز اَزَل؛

بزرگداشت مولانا

سلطان منی سلطان منی
و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم
یک جان چه بود صد جان منی

روز بزرگداشت مولانا گرامی باد

جلال الدین محمد که با القاب خداوندگار مولانا مولوی در میان پارسی گویان و به نام رومی در میان اهالی مغرب زمین شهرت یافته  یکی از بزرگترین متفکران جهان و یکی از شگفتیهای تبار انسانی است این آتش افروخته در بیشه اندیشها در دو محور تفکر و احساس که بیش و کم با هم سر سازگاری ندارند به مرحله از تعالی و گستردگی شخصیت رسیده که به دشواری میتوان دیگر بزرگان تاریخ ادب و فرهنگ بشری را در کنار او و با او سنجید نقطه معمایی و نقیضی حیات و هستی او که در دو جهت متناقض در اوج است او از یک سوی متفکری بزرگ است و از سوی دیگر دیوانه‌ای عظیم و شیدا از یک سوی پیچیده ترین قوانین هستی را به ساده ترین بیانی تصویر می کند از سوی دیگر هیچ قانون و نظمی را در زندگی لایتغیر و ثابت نمی شماردو برای هیچ سنتی ابدیت قایل نیست آنچه در ستایش دریا برای کسی که دریا ندیده باشد بنویسیم و بگوییم. جز محدود کردن آن بیکران و جز اعتراف به قصور تعبیرات خود کاری نکرده‌ایم بهتر همان است که به جای سخن گفتن از او هم از خداوند یاری بخواهیم و دست خواننده یا شنونده را بگیریم و به ساحل آبی آرام ناپیدا کران برسانیم تا از رهگذر دیدار و شهود بنگرد و دریا را با همه خیزابها و نهنگها و کف بر آوردنها و جوش و خروشها مشاهده کنداگرچه دریای وجود او از آن‌گونه دریاها نیست که از ساحلش بتوان قیاس ژرفا وپهنا گرفت چشم باید گوش شود وگوش باید چشم گردد تا مشاهده حالات و لحظات هستی بیکران او به حاصل آید.

.

.

.

دلبر و یار من تویی

دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی

باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من

.

.

.

هم قمران را قمری

هم نظری
هم خبری
هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

.

.

.

هر چه به جز خیال او

هر چه به جز خیال او

قصد حریم دل کند

در نگشایمش به رو

از در دل برانمش

.

.

.

.

.

.

دیوانه تر از من چه کسی هست؟ کجاست؟

.

.

.

من از روز ازل، دیوانه بودم
دیوانه روی تو، سرگشته  کوی تو
سرخوش از باده ی، مستانه بودم
در عشق و مستی، افسانه بودم

نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موی تو، تار و پود من

بی باده مدهوشم     ساغر نوشم     ز چشمه نوش تو
مستی دهد ما را     گل رخسارا     بهار آغوش تو
چو به ما نگری     غم دل ببری     کز باده نوشین تری

سوزم همچون گل، از سودای دل
دل، رسوای تو، من رسوای دل

گرچه به خاک و خون     کشیدی مرا     روزی که دیدی مرا

باز آ که در شام غمم     صبح امیدی مرا     صبح امیدی مرا

.

.

.

خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن‏چنان مات، که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم‏زدنی

دیدگاه خود را بیان کنید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.