,...

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست…؛

ما دوتا ذرهء بنیادیِ عالم بودیم
ما دوتا مادهء تاریک در آغوش مکان
ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم
ما دو تک یاخته ی مُرده در ابعاد زمان
ما دوتا رود، در اندیشهءِ دریا نشدن
ما دوتا زلف گره خردهء پاپیچ به هم
اِنسداد دو رگ از قبل تپش های تَنشِ
ما دوتا صفرِ گلاویز، دوتا هیچ به هم
ما دو شن ریزه پرتیم در اندام کویر
ما دوتا قطره باران وسط دریاییم
ما دوتا ما دوتا شاخهء خشکیم در ِابراز تبر
ما دو بیهوده ولی خوب به هم می آییم

شهریارم که تبِ سیزدَهُم کشت مرا
در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم
 
نحسی سیزدَهَم، از منِ من دور شوید
با من انگار فقط خانه به دوشی مانده
چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید
و مهم نیست که من آن ورِ گوشی مانده

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست
اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت
هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت
بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی
پس که در خواب من انقدر تقلا کرده
هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم
چه کنم شمش طلا خرج مُطلا کرده

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی
از چه باید بنویسم که مسافر نشوی
به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من
چه بگویم که گُلِ فصل مجاور نشوی

تا تو بر تاب نشستی نَوَسان من را بُرد
شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی
و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم
عشق مو بافتهء من، چه عجب برگشتی

های بانو اگر از مهلت فردا بروی
یا من از عشوهء لامذهبِ امشب بروم
یا تو از آمدنِ تاب بیفتی به زمین
یا من از لرزِ پس از پنجره از تب بروم

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند
چه کسی ماندهء ما را ببَرد دور کند؟
تنِ شبتابیِ ما روی زمین باد شود
نور ما شهر هزار آینه را کور کند

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو
از من و عاقبت و هستیِ من دور شدی
من به پشت سرِ این واقعه محکوم شدم
تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان
و تو فریاد زدی باز، که برخواهم گشت
پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو؟ گفتی
به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر
روی حرفت ننشستی، سنَدی رو بکنم
بنشینم تک و تنها، سرِ خلوت سرِ صبر
توی تنهایی خود نَقل هیاهو بکنم

ما دوتا آینهء روشنِ رو در روییم
بین ما، حادثهء عشق به تکثیر نشست
ما دو آرایشِ جنگیم، ولی پشت به هم
هیچ رزمی، کمر هیبت ما را نشکست

ما دوتا رود، در اندیشهء دریا نشدن
ما دوتا زلفِ گره خوردهء پاپیچ به هم
اِنسداد دورگ از قبل تپش های تَنِش
ما دوتا صفرِ گلاویز، دوتا هیچ به هم

ما دوتا ذرهء بنیادیِ عالم بودیم
ما دوتا مادهء تاریک در آغوش مکان
ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم
ما دو تک‌یاختهء مُرده در ابعاد زمان

ما دوتا جبرْ به ماندن، دو نفر مجبوریم
ما دوتا حکم سَلیسیم، دو باید ‌بشوی
ما دو ما قبل هر آن چیز، دوتا روز اَزَل
شاید این بار نرفتی و مُردد بشوی

ما دو شن‌ریزه پَرتیم در اندام کویر
ما دوتا قطره باران وسط دریاییم
ما دوتا شاخهء خشکیم در اِبراز تبر
ما دو بیهوده، ولی خوب به هم می‌آییم

نه در این شعر، که من در همهء گفتن هام
عاجز از رفتن و ماندن، متحیر ماندم
و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی
دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم
همچنان دور تو را، دور تو را می‌دیدم
ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی
ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

آه ناجور کشیدی نگذارم بروی
قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم
از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست
گریه کردی بروی دست به دامن نشدم

از کدامین رُخ تزویر مرا مینگری
از کدامین درِ جادو به تو برمیگردم
“وقتی از کوچه معشوقه ما دور شدی”
از پسِ حنجره ای تار نگاهت کردم

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم
که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم
آینه فحش بدی بود مرا میفهمید
که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم
او همه ریزترین زیر و بَمَم را بلد است
آینه حرف بزن حرف بزن برزخیم
من ندانسته بَدَم آینه دانسته بَد است

ای دهان درهء بی حالِ کسالت آور
بعدِ ظهرِ سگی و لحظه بی حوصلگی
خشم بی خود به خود و خودخوری و زخم و خراش
جمله های مرض آلود و سراسر گلگی

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست
ای تکابوی سرِ هیچ به یغما رفتن
جمله های پس و پیش ای قلم …
به دست از دل شعر به آیین معما رفتن

ای تمام هیجانات جهان در ید تو
منطقی نیست تو باشی و من از دست روم
که تو از کوره دِهِی دور به آدم برسی
من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

ای فرو خورده بغض همه ثانیه ها
جور این ساغر لبریزِ سخن را تو بکش
من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم
دور این جن زده را دایرهء وِرد بکش

ای کماندار بزن تیر مرا میطلبد
ای تبر دار بکوب عاقبتش می افتم
یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند
نکشی میکشمت باش ببین کی گفتم

داشتیم از غزلی دور به هم میگفتیم
در دل قاب دو همراه دو تا دست به دست
پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم
قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم
نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای
من زمین میخورم و باز تو را میجنگم
یکه تازی، قَدَری مخمصه را یک تنه ای

با توام عشق، ببین باز تو را میخوانم
با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام
تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست
من در این مرحله دندان به زبان دوخته ام

غم روراست ترین رابطه ها در من بود
با توام عشق مرا دست خیانت نسپار
بین این مردمِ عاشق کُشِ معشوقه فروش
مگذارم مگذارم مگذارم مگذار

***
دوربین داشت به هر سمت تو سر میچرخاند

دوربین داشت تورا از همه دورت میکرد
عمق تنهایی تو از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تورا زنده به گورت میکرد

***
بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید

دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید
عهد را باز شکستی و به تصویر کشید

و دگر عهد نبستی به تصویر کشید

***
کاش آنجا که تو رفتی غم عالم میرفت

کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت
تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت

به درک پشت تو نامحرم و محرم میرفت

***
میتوانستم از این پنجره پرواز کنم

آخرت بودم و میشد خودم آغاز کنم
میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم

نشد آخر که تورا سیر برانداز کنم

***
نشد آخر که از آن حوصله تنگ روم

چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم
باید از این سرطان تهمت پر رنگ روم

باید از سیطره حضرت خرچنگ روم

***
خانه تاریک شده تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی
باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

***
وسط خانه تاریک تورا میدیدم

آن ور دوری نزدیک تورا میدیدم
در تن هر رگ باریک تورا میدیدم

و پس از عطسه شلیک تورا میدیدم

***
نور قرمز شب روشن شدن خاطره ها

پرده ها را بکشانید که این پنجره ها
نور لجباز نتابند به این پرتره ها

گوره بابای تمامه گره ها بر گره ها

***
وقت ظاهر شدنت بود هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی
مصلحت بود از این خاطره پاک کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

***
ناگهان پشت سرم در نزدی در وا شد

بعد عمری اسف و حال بدی در وا شد
پس از انگار غروبی ابدی در وا شد

رنگی از نور به تصویر زدی در وا شد

***
خنده ای داغ زدی و بدنم سوخت که سوخت

پیرهنم سوخت که سوخت
واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت

که سوخت عکس هارا چه کنم

فکر کنم سوخت که سوخت

_ع ر آذر_

.

.

.

در تاريخ ۳۱/مرد/۱۳۹۶ بدون دیدگاه برچسب ها :

دیدگاه خود را بیان کنید


:zaboon: :unlike: :tashvish: :taajob: :rezayat: :nishkhand: :narahat: :like: :labkhand: :khoonsard: :khejalat: :gol: :girl: :ghalb: :dast: :cheshmak: :boos: :bedrood: