,...

شب سرد و غمگین غربت

گفتی که سپر بلاتم
هر جایی بری باهاتم
همسفر با لحظه هاتم

مهستی

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

 اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

 اگر با تو بودم، به شبهای غربت که تنها نبودم

 اگر مانده بودی ز تو می نوشتم  تو را می سرودم

 مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بویی دگر داشت

 این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ دگر داشت

 با تو این مرغک پر شکسته ، مانده بودی اگر بال و پر داشت

 با تو بیمی نبودش ز طوفان، مانده بودی اگر همسفر داشت

 هستی ام را به آتش کشیدی

سوختم من..

ندیدی.. ندیدی

 مرگ دل آرزویت اگر بود،  مانده بودی اگر، می شنیدی

 با تو دریا پر از دیدنی بود

 شب ستاره گلی چیدنی بود

 خاک تن شسته در موج باران ، درکنار تو بوسیدنی بود

 بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

 مانده بودی اگر،  موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

 با تو و عشق تو زنده بودم،  بعد تو من خودم هم نبودم

 بهترین شعر هستی را با تو، مانده بودی اگر می سرودم

.
.
.
.
.
در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
 هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم می لغزید
 ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
 گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
 همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
 راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
 انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
 و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم
سهراب سپهری
.
.
.
باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
 او به باغ آمد درونش تابنک
 سایه اش در زیر و بم ها ناپدید
 شاخه خم می شد به راهش مست بار
  او فراتر از جهان برگ و بر
 باغ سرشار از تراوش های سبز
 او درونش سبزتر سرشار تر
 در سر راهش درختی جان گرفت
 میوه اش همزاد همرنگ هراس
  پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آن را به خوابی ناشناس
در جنون چیدن از خود دور شد
 دست او لرزید ترسید از درخت
 شور چیدن ترس را از ریشه کند
 دست آمد میوه را چید از درخت
سهراب سپهری
.
.
.
مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود
سهراب سپهری
.
.
.
.
.
آرشیو
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می‌زد “شیرین”
تیشه می‌زد “فرهاد”!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس…
نه توان کرد ز بی‌دردی “شیرین” فریاد
کار “شیرین” به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست…
آن که آموخت به ما درس محبت می‌خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی…
تب و تابی بودت هر نفسی…
به وصالی برسی یا نرسی.
.

بده ‌جو

دیدگاه خود را بیان کنید


:zaboon: :unlike: :tashvish: :taajob: :rezayat: :nishkhand: :narahat: :like: :labkhand: :khoonsard: :khejalat: :gol: :girl: :ghalb: :dast: :cheshmak: :boos: :bedrood: