,...

غم عشق

صد قیامت به پا می کنم من

از غم عشق تو ای صنم
روز و شب ناله ها می کنم من
وز قد و قامتت هر زمان
صد قیامت به پا می کنم من
صبر و بر جور تو می کنم ای جانم
روز خود را سیه می کنم من
عمر خود را تبه می کنم من
دست و بر زلف تو می کشم ای جانم
روز خود را سیه می کنم من
عمر خود را تبه می کنم من
گر به فلک می رسد آه من از غمت
چشم تو دل می برد دلربایار
با من شیدا نشین
حال نزارم ببین
بیش از این بد نکن شکوه به کارم نکن
بیوفا یار
آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد حبیبم
سر کوی تو تا چند آیم و شم
ز وصلت بی وفا چند آیم و شم
سر کویت برای دیدن تو
نترسم از خدا چند آیم و شم
صبر و بر جور تو می کنم ای جانم
روز خود را سیه می کنم من
عمر خود را تبه می کنم من
دانلود با صدای شجریان

.

.

.

.

.

PasebaneHarameDel جان و جهان!

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارش
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند
دانلود > شجریان

 .

.

.

.

.

تو خود باغ بهشتی

  نه مرادم نه مریدم،

نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو…

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی …

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی،

خود اوئی،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی…

>>>مولانا<<<

دیدگاه خود را بیان کنید


:zaboon: :unlike: :tashvish: :taajob: :rezayat: :nishkhand: :narahat: :like: :labkhand: :khoonsard: :khejalat: :gol: :girl: :ghalb: :dast: :cheshmak: :boos: :bedrood: